حسن حسن زاده آملى
92
هزار و يك كلمه (فارسى)
اكنون از تذكر آن صحنه منفعلم . فرزند برومندش دوست فاضل بزرگوارم ثقة الاسلام نظام الدين الهى سخت به ضعف اعصاب مبتلا شده بود و هنوز هم گرفتار اين بيمارى است بطورى كه پيرتر از پدرش شده است ، مرحوم الهى او را تسلّى مىداد كه فرزندم در خرق اين سفينه مصلحتى است و داستان خضر و موسى - عليهما السلام - و سفينه را كه در سوره كهف قرآن كريم آمده است برايش بازگو مىفرمود . وقتى يكى از اساتيد بزرگوار متّع الله المسلمين به طول بقائه به اين بنده مىفرمود كه به آمل نرو ضائع مىشوى ، مرحوم الهى فرمودند برو كه اگر امثال شما حمايت دين را به عهده نگيرند مبادا . . . مقامات و مناصب عاريت دنيوى كه اگر فرضا آنها را وفا و ثبات و دوام باشد تا لب گور بيش نيست . در چشم توحيد او ارزش پشيزى نداشت ، و مىفرمود : جهان كشور من خدا شاه من * نداند جز اين قلب آگاه من در همه مدتى كه با او حشر داشتم فقط يك بار سخنى به ظاهر تلخ و ناگوار و در معنى بسيار بسيار شيرين و گوارا به اين بنده فرمود . و واقعهاش اينكه : يكى از شركاى درس در مجلس درس آن بزرگوار آهسته به من گفت من اشكالى بر اين مطلب دارم . اين بنده رو به جناب آقاى الهى كرده است و عرض نمود كه جناب آقا اين آقا اشكالى دارد ، در جواب به بنده فرموده است : مگر شما زبان آقا هستيد ؟ چه قدر اين جمله ادبم كرد و برايم كار رسيد كه هنوز حلقهء گوش من است رحمة الله تعالى عليه . عقل دشنامم دهد من راضيم * چونكه فيضى بخشد از فياضيم وقتى در جلسهء درس كف پايش را بوسيدم و خودش در ابتدا توجه نداشت ، بنده در كنارش دو زانو نشسته بودم و ايشان چهار زانو لذا توفيق بوسيدن كف پايش را يافتم ، بعد از بوسيدنم ناراحت شد و با من مواجه شد و فرمود : آقا چرا اينطور مىكنى ؟ عرض كردم آقا حق شما بر من بسيار عظيم است نمىدانم چه كنم مگر به اين تقبيل دلم تشفى يابد و آرام گيرد ، و خودم را لايق نمىبينم كه دست مبارك شما را ببوسم .